تبليغاتX
برگه
و برگه دان!!
با اینکه هوای گرمیه ولیکن دوسش دارم چونکه فکرهامو داره گرم میکنه!داره میپزه! دارم آدم پخته ای میشم! کی می فهمه من نسبت به همین روز پارسال چقدر بزرگ شدم! یوهووو:)

چرا توقف کنم چرا؟
پرنده ها به جستجوی جانب آبی رفته اند
افق عمودی است
افق عمودی است و حرکت : فواره وار
و در حدود بینش
سیاره های نورانی می چرخند

زمین در ارتفاع به تکرار می رسد
و چاههایی هوایی
به نقب های رابطه تبدیل می شوند
و روز وسعتی است
که در مخیله ی تنگ کرم روزنامه نمی گنجد

چرا توقف کنم؟
راه از میان مویرگ های حیات می گذرد
کیفیت محیط کشتی زهدان ماه
سلول های فاسد را خواهد کشت
و در فضای شیمیایی بعد از طلوع
تنها صداست
صدا که جذب ذره های زمان خواهد شد.
چرا توقف کنم؟
چه می تواند باشد مرداب
چه می تواند باشد جز جای تخم ریزی حشرات فساد
افکار سردخانه را جنازه های بادکرده رقم می زنند
.
نامرد٬ در سیاهی
فقدان مردیش را پنهان کرده است

و سوسک...آه
وقتی که سوسک سخن می گوید.
چرا توقف کنم؟
همکاری حروف سربی بیهوده است.
همکاری حروف سربی
اندیشه ی حقیر را نجات نخواهند داد
من از سلاله ی درختانم
تنفس هوای مانده معلولم می کند..

.
.
.
   *فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 15:34  توسط زهره  | 

می دانی؟

دیشب خوابهای عجیب می دیدم..قبل خواب قرص خورده بودم..سنگین بودم..اما توی خوابِ تو در تویم ٬ هِی وول می خوردم..انگار سبک بودم..انگار مثِ بچه های هفت٬ هشت ساله ..شیطنت داشتم..رفته بودیم اردو ٬ با اکیپ دوستان خنده! ولی نمی دانم چرا اردومان قشنگ نبود٬ همه هِی می خندیدن٬ هِی عکس می گرفتن ٬ هِی با هم شوخی می کردند و خوش بودن٬ من هم بودم..من هم بودم توی اردو٬ می خندیدم اما چیزی توی دلم ٬ دل دل(؟!) می کرد..هِی منتظر بودم انگار..با پسرت(!) کَل کَل می کردم٬ ( ولی من که اهل کَل کَل نیستم٬ هر کی نداند تو این را خوب می دانی)٬ هِی او مرا دست می انداخت و هِی من او را٬ پسرت هم مثِ بقیه دوستانش با جی اِفَش آمده بود..جی اِفَش نمی دانم چرا یک جور دیگر شده بود..خانومتر از قبل شده بود ولی هِی پسرت اذیتش می کرد..مثلن هِی قلقکش می داد..حالا بگذریم از اینها..جای اردو نمی دانم چرا اینقدر عجیب بود..یک سری به دیوار تکیه داده بودن انگار٬ یک سری پشتشان دریا بود و عکس می انداختند..من دوربین دیجیتال نداشتم چرا؟ من ولی دوربینم را داده بودم دستِ (..)و او هم که هِی عکسها را خراب می کرد! من سرش داد می زدم..

می دانی؟ دیشب با دوستان خودم و با دوستان پسرت رفته بودم اردو..

می دانی؟دیشب بدون تو رفته بودیم اردو ولی من هِی منتظر بودم..

                                                                                             امضا :منتظرَت

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 14:13  توسط زهره  | 


اين دوروبرها يکی بچه ی کوچيک دارد..شبها جيغ و ويغ اش ديوانه ام می کند. ديگر حوصله ندارم..آنقدر چيزهای گنده و سخت را تحمل کرده ام که ديگر نمی توانم..اين انتظار لعنتی مريضم می کند..خسته ام..به خدا خسته شده ام..برای يک آدم عجولی مثل من اين انتظار يعنی زجر..يعنی عذاب..يعنی دق..يعنی غذاها را با کوفت قورت بدهی..يعنی روزت بشود دغدغه و پريشانی و شبت بشود بيخوابی يا کابوس..يعنی امتحانهايت را افتضاح بدهی..يعنی شايد اولين ترم مشروطيت...

تحمل يک چيزهايی در زندگی سخت است٬ تحمل يک سری چيزها سخت تر..

کی تحمل اين را دارد نزديک ۴ هفته فقط منتظر باشد تا بالاخره آن خبر بد را بهش بدهند...

کِی اين ۱۰ روز باقيمانده هم تمام می شود...

م.........ی.........ت........ر.........س...........م.....

 

+ از اينکه هِی ميام اينجا فقط غصه دار مينويسم حرصم ميگيره ولی چه کنم/ الآن اصلن در وضعيت دُرُس درمونی نيستم/ والّا

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 7:29  توسط زهره  |