تبليغاتX
برگه
و برگه دان!!
 

 + آموخته ام که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر میخواهد فقط دستی است برای گرفتن دست او٬ و قلبی است برای فهمیدن وی.

 + آموخته ام که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم..

اینکه بدونی قسمت بزرگی از بحران یک نفر٬ خودتی خیلی عذاب آوره..فقط باید منتظر بمونم   این شرایط داغون کننده بگذره...برای هردومون گفتم.. 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 9:4  توسط زهره  | 

در حضور دیگران می گویم تو محبوب من نیستی

و در ژرفای وجودم می دانم چه دروغی گفته ام.

می گویم میان ما چیزی نبوده است

تنها برای اینکه از دردسر بدور باشیم.

شایعات عشق را ٬ با آن شیرینی ٬ تکذیب می کنم

و تاریخ زیبای خود را ویران می کنم.

احمقانه ٬ اعلام بی گناهی می کنم٬

نیازم را می کشم٬ بدل به کاهنی می شوم٬

عطر خود را می کشم و

از بهشت چشمان تو می گریزم.

نقش دلقکی را بازی می کنم٬ عشق من

و در این بازی شکست می خورم و باز می گردم٬

زیرا که شب نمی تواند٬ حتی اگر بخواهد٬ ستارگانش را نهان کند

و دریا نمی تواند٬ حتی اگر بخواهد٬

کشتی هایش را.

                         ( نزار قبانی )

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 22:59  توسط زهره  | 

چه خوبه آدم دوست خوب داشته باشه...

مرسی آرش عزیز که پازل رو بهم برگردوندی..

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 12:58  توسط زهره  | 

ساقيا جام ميم ده كه نگارنده ي غيب / نيست معلوم كه در پرده ي اسرار چه كرد

آنكه بر نقش زد اين دايره ي مينايي / كس ندانست كه در گردش پرگار چه كرد

 

اون موقعي كه نوشتم"سكوت" انگارفكر مي كردم بعد اون همه اتفاقهايي كه افتاد باز بايد منتظر يه اتفاق ديگه باشم..يه چيزي كه بزرگتر از اتفاقهاي نديدني و گَمب و گور روزانه است..منتظر موندم..هنوزم يه جورايي هستم..اما چيزي اتفاق نيفتاد كه دلم آروم بگيره حتي چيزي هم پيش نيومد كه دلنگرون ترم بكنه..فقط همون نگراني كه هميشه  داشتم بازم هست..همين و همين.حالا اين وسط يه چيزيو خوب مي فهمم ديگه..اينكه منتظر بقيه نباشم..فقط خودم بايد دست به كار شم واسه خودم....از اين نوشتن هر روزه هم دور شدم..ديگه مثل قبل از ننوشتن اذيت نميشم اما اينكه فكر مي كنم چقدر تغيير كردم گاهي خيلي اذيتم ميكنه.تغييري كه شرايط ايجادش كرد و من حالا مي فهمم كه دوسِش ندارم و باهاش رودرواسی دارم..باهام سازگار نيست..اذيتم ميكنه.. كاش بدونيد چي ميگم..دلم ميخواد مثل سابق شم..تجربه كردم .تموم نشده.تجربه ي سنگينيه كه احساس مي كنم از پسش بر نميام..خستگي اش داره منو از پا مي اندازه..آخ كه نمي دوني چه لاغري شدم..!!

 

گذرگاهي صعب است زنده گي ٬ تنگابي در تلاطم و در جوش.

ايمان٬ يكي چشم بند است٬ديواري در برابر بينش.

به خيره مگو كه ايمان كوه را به جنبش در مي آورد

من كوه بي جان نيستم انسانم من!

 

سنگ مقدس در اين جهان بسيار است

صيقل خورده به بوسه هاي لبان خشكيده از عطش.

ايمان به جسم بي جان روح مي بخشد٬ ليكن

من جسم بي جان نيستم انساني زنده ام من.

 

من نابينايي آدميان را ديده ام

و توفيدن گردباد را بر عرصه ي پيكار.

من آسمان را ديده ام

و آدميان را سرگردان به مِهي دودگونه فروپوشيده.

 

مرا به ايمان ايمان نيست.

اگر اندوهگينت مي كند بگو اندوهگينم.

حقيقت را بگو٬ نه لابه كن نه ستايش.

تنها به تو ايمان دارم اي وفادارترين به قرن و به انسان!

 

توان تحملت ار هست شكوه مكن.

به پرسش اگر پاسخ مي گويي پاسخي درخور بگوي.

در برابر رگبار گلوله اگر مي ايستي مردانه بايست

كه پيام ايمان و وفا به جز اين نيست!

(ايليا ارنبورگ)

(ترجمه ي : شاملو)

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 0:29  توسط زهره  |