+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 8:40  توسط زهره
|
این کم بود اون یکی هم اضافه شد..همین جوری میشه که آدم بدش میاد دیگه..همین
جوری میشه که آدم ذلّه میشه دیگه..اینا رو من به کی بگم...از دست اینا به کی پناه ببرم..از دست خودم..از دست اشتباهای خودم ......به کی بگم..هیچی دیگه جواب نمیده..هَنگ کردم..هنگِ هنگ...اصلن دیگه میخوام دلمو قاب بگیرم بزارمش کنار تختم..یا بزارمش توی ویترین..کسی دست بهش نزنه..هر کی هم میخواد دست بزنه شاپره نیشش بزنه...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 17:30  توسط زهره
|
وقتی تو نیستی
دستهایم به هم میپیچد مثل پیچک
و من با خیال نفسهای تو راه میروم
کمی آنطرفتر
تو راه میروی
یادم می آید روزی را
که نفسهایت را دوست می دارم
حتی خسته
+تصادف دیشب به خیر گذشت!!
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 19:45  توسط زهره
|
مسافرت خیلی خوب است..آدم را عوض می کند..نه اینکه عوضی ها..یک جورهایی آدم عوض می شود..جایش عوض می شود..شاید هم یک جورهایی با کسی عوضی می شود!..صدایش را در نیاور..توی آن شهر آدم ها سر نداشتند...ولی من نمی ترسیدم..چه خوب است آدم یک جایی باشد که هیچ کس نشناسدش..چه خوب است آدم یک جایی باشد که دور باشد..که دلش تنگ نشود..چقدر خوب است آدم جایی برود که مسافر باشد!!..
+حس می کنم خیلی چیزها را فراموش یا گم کرده ام...
+ آدرس خیلی ها مونده که هنوز نذاشتمشون این بغل..هر کی میدونه که من همون زهره ام و اینا..بگه که بزارم!!!!
+
نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 13:30  توسط زهره
|
آهای نمی دونی چقدر دوسِت دارم..اما حیف نمی دونی چقدر نوع دوست داشتنمون با هم فرق می کنه.. خدا کنه بفهمی..می فهمی ؟ یا تو کوچه ی علی چپی؟ نمی خوام ببینم بزرگترین اشتباهی..نمی خوام..میدونی؟
+
نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 10:54  توسط زهره
|