سال نو همگی پیشاپیش مبارک..امیدوارم برای همه سالی پراز سلامتی و موفقیت و شادی باشه..
فعلن..
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 10:39  توسط زهره
|
ادامه ی بحث امروز با sms بود:)) 80 90 تا مسج ردو بدل كرديم!! اينم مدل پيشرفته ي دعوا...اما تموم شد..الآن كمي تا قسمتي خوبم..امروز شاید یعنی زندگي..
+ وقتی دوری تنهاییم نزدیکه..قلبم بی تو می ترسه تاریکه!!
+ اگه ماه من توی شبهات ندرخشید، ببخشید..
+ خدا "دل" را نه با افکار و عقاید بلکه با درد و تناقض راهنمایی می کند.
+ آرزو نکن تو دنیا کسی رو داشته باشی، آرزو کن دنیای کسی باشی..
+ حقیقت را می توان خم کرد ، اما نمی توان شکست..
+ یک عده چشمهای مرا کور کرده اند/ آخر مرا به عشق تو مجبور کرده اند
دلم یه شعر خوب میخواد.. یه حرف تازه..
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 18:53  توسط زهره
|
امشب..همین الان حرفمون شد.. بحث کردیم..دعوامون شد..همه چی رو شد..اعصابم خرابه..داغونم..خسته ام...بچه بازیه همه چی..حتی این زندگی لعنتی...نمی تونم درست فکر کنم چی میخوام بنویسم..یه نفس سنگین گیر کرده تو وجودم..فکرهام لِه ام می کنن..گریه هم نمی تونم بکنم..داغونم.. خیلی زیاد..فردا خوب میشم؟..همه چی سنگینه..حتی حرکت دستهام روی کیبورد..حتی هوای اتاق..حتی حرکت ثانیه شمار..دلم زندگی میخواد..
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 22:41  توسط زهره
|
نمیدونه..حتی از این با هم بودن هم دلم میگیره..دلگیره..
هر کی بدونه من چه اِمه یه عیدی طلبش!! (الکی)
کلاف سر در گم زندگیمو می شکافم...به عشق تو اونو دوباره از نو میسازم...هیچ "تو"یی هم در کار نیست..همین جوری کلّا...
میدونم..خودم میدونم یه جور ناجوری مینویسم..پر از بی حوصلگی ام
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 23:33  توسط زهره
|
اگزمای لب دیدین؟؟؟
خب اگه ندیدین ٬ خوب نیگاه کنین!!!
.............
به قول یکی! مَردم چه مرض هایی دارن من چه مرضی دارم!! مریضیِ سوسولی!!!!!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 0:17  توسط زهره
|
وبلاگ قبلیم که
http://nostalogic.persianblog.com بود حک شده..دیگه اونو من نمی نویسم...توجه کنییین لطفن.....
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 8:14  توسط زهره
|
۱۵ اسفند تولدم بود...یادم نرفته بود..روز درختکاری هم بود..وقت هم نبود که بیام چیزی بنویسم اینجا.. چون در حال خونه تکونی بودیم !!:)) ...هیچ سالی تولدم این شکلی نبود... تبریک ها و کادوها و اظهار محبت ها همه یه طرف.. ساعتِ یه طرف دیگه!!!:دی ....منم این وسط بیطرف!!! چی گفتم اصلن؟! :O
فکر نمی کردم در عین بچگی اینقدر بزرگ شده باشم که ۲۰ تا شمع واسه فوت کردن جلوم باشه!!
دو دهه شد!!
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 9:1  توسط زهره
|
هی..هی..چرا اون فالهای الکی ورق درست از آب در میان هی؟!!! :O
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 0:15  توسط زهره
|
نمی دونم هم دلم میخواد دوستای وبلاگی قبلیم آدرس جدیدمو بفهمن هم نه!!چه وَکِنَم؟!!!!:دی
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 22:12  توسط زهره
|
نمی دونم چه جوری از این اشتباه بیام بیرون..خیلی سخته..خیلی سخته..می ترسم..از عاقبتش و از عقوبتش...
+
نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 11:6  توسط زهره
|
تو نمی فهمی اندوه مرا...
تو نمی فهمی اندوه مرا...
تو نمی فهمی اندوه مرا..
+
نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 18:56  توسط زهره
|