به هم می اومدند
فقط من دلم به حال خودم میسوزه که نقش یدک رو بازی می کنم!٬ امروز بهم ثابت شد که خیلی بچه است ٬ این دومین باربود٬ برای اینکه لج منو درآره یا منو بچزونه٬ این کار رو می کنه٬ خیلی تابلو و از روی عمد جلوی من با اون راه میره٬ اولین بار فکر می کردم فقط یه تصادفه ..اما امروز مطمئن شدم به عمد بوده..خیلی بچه است..و من تازه خیلی چیزا رو می فهمم..تازه دروغ هاشو می فهمم..اینکه اون همه زار میزد که دلم برات تنگ شده و...صفت دروغگویی رو به من نسبت میداد اما تازه می فهمم چیزی که خودش بوده رو به من می گفته!!..
نوع لباس پوشیدنش امروز..نمی دونم..هم شلخته بود هم قشنگ هم یه جورایی fashion ..اصلن دلم نمی خواست امروز منو ببینه..با اون خیلی بیشتر..به هم می اومدند..امروز از بالا می دیدمش..انگار من تو یه دنیای دیگه و از پشت یه لایه ی عجیب می دیدمش...مثل همیشه..مثل همی ی نوع نگاه هام..
امروز آذین گفت چشاتو ببند و تمرکز کن و یه جنگل تصور کن..جنگلت چه شکلیه؟
جنگل من سبز تیره بود با درختای بلند تاریک بود..تاریک..درختایی شاید مثل کاج یا سرو..بلند بودن و سبز تیره..آسمون جنگلم معلوم نبود...
گفت جنگلی که آدم می بینه نشونه ی تصورش درباره ی آینده و زندگیشه..این یه تست روانشناسی..
جنگل من تیره بود و تاریک..جنگل من سبز پر رنگ دلگیری بود...